بعضی نویسندگان، جهان را روایت میکنند؛ بعضی دیگر، شیوه دیدن جهان را تغییر میدهند. شهرنوش پارسیپور از آن معدود نویسندگانی است که میان واقعیت و خیال، پلی ساخت تا ناگفتهترین روایتهای زن ایرانی را به ادبیات معاصر بیاورد.
گاهی یک نویسنده، فقط راوی قصهها نیست؛ خود، به قصهای بدل میشود که تاریخ ناگزیر از روایت آن است.
شهرنوش پارسیپور از همین تبار است؛ زنی که کلمات را نه برای آراستن جهان، که برای شکافتن آن به کار گرفت. انگار هر بار که واژهای بر صفحه مینشست، پردهای از پیش چشم زمان کنار میرفت؛ پردهای که سالها بر زندگی زنان، بر حافظه جمعی و بر حقیقت کشیده بودند.
ادبیات او از اتاقهای بسته آغاز نمیشود؛ از رویا آغاز میشود. از باغی که هنوز نفس میکشد، از درختی که حافظه دارد، از زنی که در سکوت، تاریخ را بر دوش میکشد و از شبی که پایان نمییابد، مگر آنکه کسی جرات کند چراغی روشن کند.
پارسیپور جهان را آنگونه که بود، ننوشت؛ آنگونه نوشت که میتوانست باشد. واقعیت را با افسانه درآمیخت، اسطوره را به زندگی روزمره آورد و خیال را چنان در تار و پود حقیقت تنید که مرز میان این دو، دیگر نه دیده میشد و نه اهمیتی داشت. زیرا حقیقت، همیشه در قلمرو آنچه دیده میشود، زندگی نمیکند؛ گاه در همان رویایی پنهان است که سالها از گفتنش ترسیدهایم.
در جهان او، زن، استعاره نیست؛ مرکز جهان است. نه قدیسه است و نه قربانی. انسانی است با همه بیمها، میلها، شکستها و امیدهایش. زنی که حق دارد سوال کند، انتخاب کند، خطا کند، دوست بدارد، ترک کند، دوباره برخیزد و روایت زندگی خویش را با صدای خودش بنویسد.
شاید به همین دلیل، کتابهای او فقط خوانده نمیشوند؛ در ذهن مخاطب رسوب میکنند. سالها بعد، هنوز تصویر باغی، زنی، درختی یا پنجرهای از میان سطرهایش سر برمیآورد و آرام در گوش خواننده زمزمه میکند که آزادی، پیش از آنکه در خیابان اتفاق بیفتد، در زبان متولد میشود.
سرنوشت شخصی او نیز چیزی از داستانهایش کم ندارد؛ زندان، توقیف، ممنوعیت انتشار، مهاجرت و دوری از سرزمینی که زبان مادریاش در آن ریشه داشت. اما بعضی آدمها وطن خود را بر دوش میکشند. پارسیپور، ایران را در چمدان نبرد؛ در واژههایش حمل کرد. هرجا نوشت، تکهای از آن سرزمین نیز با او نوشت.
او از نویسندگانی نیست که صرفا کتابی موفق نوشته باشند؛ از آنان است که راهی تازه برای اندیشیدن گشودهاند. آثارش، دعوت به عصیان نیست؛ دعوت به بیدار ماندن است. به آنکه انسان، حتی اگر نتواند جهان را تغییر دهد، دستکم اجازه ندهد جهان، رویاهایش را مصادره کند.
شاید راز ماندگاری شهرنوش پارسیپور همین باشد؛ او به ما نیاموخت چگونه داستان بخوانیم، بلکه آموخت چگونه جهان را از نو بخوانیم. و این، کاری است که فقط از ادبیات بزرگ برمیآید؛ ادبیاتی که با پایان کتاب تمام نمیشود، بلکه تازه در ذهن خواننده آغاز میشود.