۱۰۰ روز پس از کشتار خونین معترضان در دیماه ۱۴۰۴، نام و روایت شماری از کشتهشدگان و اعدامشدگان بار دیگر در حافظه عمومی ایرانیان برجسته شده است. نامهایی که در ۴۸ سال گذشته، از خاوران تا خیزشهای سالهای اخیر، از سوگ خانوادگی فراتر رفته و به نمادهای دادخواهی تبدیل شدهاند.
جمهوری اسلامی در نزدیک به ۴۸ سال گذشته با اعدام، شکنجه، سرکوب خیابانی و کشتار معترضان، هزاران خانواده را داغدار کرده است.
در این میان، برخی قربانیان بهواسطه شیوه جانباختن، روایت بازماندگان، تصویرها و صداهای بهجامانده و ایستادگی خانوادهها، به چهرههایی ماندگار در حافظه جمعی ایرانیان بدل شدهاند.
آنچه این نامها را متمایز کرده، نه ارزش بیشتر جان آنان، بلکه تبدیل شدن زندگی و مرگشان به زبان عمومی دادخواهی است.
گاهی یک گورستان، یک جمله کوتاه، یک فایل صوتی یا صدای مادری در سوگ، و گاهی ویدیویی از مراسم خاکسپاری، نامی را از دل سوگ شخصی بیرون آورده و به نشانهای جمعی برای اعتراض و مطالبه عدالت بدل کرده است.
این گزارش تنها به بخشی از این نامها میپردازد. نامهایی که در پی جنایتهای بیشمار جمهوری اسلامی، از اعدامهای دهه ۶۰ تا جانباختگان خیزشهای اخیر، به اشکال مختلف در حافظه جمعی ایرانیان ماندگار شدهاند.
از خاوران تا قتلهای زنجیرهای؛ حافظهای که پاک نشد
دادخواهی در ایران از همان سالهای نخست استقرار جمهوری اسلامی و کشتارهای سال ۱۳۵۸ آغاز شد و در دهه ۶۰، با خاوران، صورتی ماندگار و تاریخی پیدا کرد.
خاوران، محل دفن شماری از زندانیان سیاسی اعدامشده دهه ۶۰ و کشتار ۱۳۶۷، به یکی از روشنترین نشانههای این حافظه جمعی بدل شد.
خاوران فقط محل دفن نیست. نشانی جنایتی است که حکومت کوشیده بپوشاندش و خانوادههایی نگذاشتهاند این تاریخ دفن شود. خانوادههای اعدامشدگان بارها گفتهاند خاوران فقط جغرافیای آنان نیست، بلکه تاریخ مشترک حذفشدگان و مبارزان راه آزادی و عدالت است.
حکومت در سالهای گذشته با محدود کردن حضور خانوادهها، بستن درهای خاوران و جلوگیری از برگزاری مراسم، کوشیده این حافظه را کنترل کند. اما همین محرومیت و ایستادگی، خاوران را به یکی از ریشههای اصلی دادخواهی در ایران بدل کرده است. جایی که حفظ نام کشتهشدگان، خود بخشی از مبارزه برای حقیقت شده است.
در دهه ۷۰، با قتلهای سیاسی-زنجیرهای این مسیر به شکلی دیگر ادامه یافت. قتل سازمانیافته نویسندگان، روشنفکران و منتقدان حکومت، از داریوش فروهر و پروانه اسکندری تا محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، نشان داد حذف مخالفان تنها به زندان و اعدام محدود نیست.
با وجود گذشت دههها، بسیاری از ابعاد این پروندهها همچنان مبهم مانده و همین ابهام، در کنار جایگاه فرهنگی و سیاسی قربانیان، نام آنان را به بخشی از حافظه دادخواهی در ایران تبدیل کرده است.
سعید زینالی، دانشجوی دانشگاه تهران، پس از حمله ۱۸ تیر ۱۳۷۸ در خانهاش بازداشت شد و پس از یک تماس کوتاه، برای همیشه ناپدید شد.
مادرش، اکرم نقابی، با پلاکارد «سعید من کجاست؟» در ۲۷ سال گذشته به یکی از نمادهای دادخواهی برای ناپدیدشدگان در ایران بدل شده است.
دهه ۸۰ و ۹۰؛ از کهریزک تا طناب دار
سرکوب اعتراضات ۱۳۸۸ و پرونده کهریزک، شکل تازهای از مواجهه جامعه با مرگ در بازداشت و خشونت حکومتی را رقم زد.
مصطفی کریمبیگی، از کشتهشدگان آن اعتراضات، یکی از نامهایی بود که در امتداد همین حافظه ماندگار شد. شهناز اکملی، مادر او، بعدها گفت این دادخواهی پرچمی است که از مادران خاوران به ارث رسیده. جملهای که پیوند نسلهای دادخواه در ایران را نشان میدهد.
در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، فرزاد کمانگر، معلم و فعال حقوق بشر، مخفیانه و بدون اطلاع وکیل و خانواده، در اوین اعدام شد. ماندگاری نام او فقط به اعدامش برنمیگشت؛ جایگاهش بهعنوان معلم، روند پرخطای پرونده و همزمانی اعدامش با هفته معلم، او را به نماد بیعدالتی در جمهوری اسلامی و دادخواهی در میان معلمان و فعالان مدنی بدل کرد.
آبان ۱۳۹۱، ستار بهشتی، وبلاگنویس و کارگر، پس از بازداشت به دست پلیس فتا زیر شکنجه جان باخت. اما نام او فقط با مرگش در بازداشت ماندگار نشد. صدای مادرش، گوهر عشقی، در تثبیت این نام نقشی تعیینکننده داشت. جمله «من صدای ستارم» نیز به یکی از روشنترین بیانهای دادخواهی در ایران بدل شد.
نوید افکاری هم در همین مسیر قرار میگیرد. کشتیگیری که پس از اعتراضات مرداد ۱۳۹۷ بازداشت و با وجود اعتراضهای گسترده داخلی و بینالمللی، اعدام شد.
جمله او در آخرین فایل صوتی منتشرشدهاش، «برای طناب دارشان دنبال گردن میگردند»، به یکی از ماندگارترین عبارتهای سالهای اخیر بدل شد. عبارتی که هم ستم قضایی را عریان کرد و هم خشم عمومی را بازتاب داد.
آبان ۹۸ تا «زن، زندگی، آزادی»
اعتراضات آبان ۱۳۹۸ بار دیگر نامهایی را وارد حافظه عمومی کرد که از سطح خبر فراتر رفتند. پویا بختیاری یکی از آنها بود. ویدیویی که پس از کشتهشدنش از تلفن همراهش منتشر شد، فقط تصویر یک معترض نبود، صدایی بود که از دل خیابان برخاست و او را با این جمله به یکی از نمادهای آبان ۹۸ بدل کرد: «من هم پسر کسی هستم ....»
محسن محمدپور، نوجوان ۱۷ ساله، کودک کار و کارگر ساختمانی که در خرمشهر کشته شد، نمونه دیگری بود.
روایت زندگی او، همراه با تصاویر منتشرشده، نشان داد چگونه مرگ نوجوانی که از سالهای کمسنوسالی بار کار و معیشت را بر دوش میکشید، به نشانهای از خشونت ساختاری حکومت بدل میشود.
با کشتهشدن مهسا ژینا امینی در شهریور ۱۴۰۱، این روند وارد مرحلهای تازه شد و نام او با آغاز یکی از بزرگترین خیزشهای ضدحکومتی گره خورد.
جمله «ژینا جان، نخواهی مرد، نامت نماد خواهد شد» خیلی زود به واقعیتی اجتماعی تبدیل و مرگ او به آغاز یک جنبش بدل شد.
در همان خیزش، کیان پیرفلک با جمله «به نام خدای رنگینکمان» به نمادی گسترده تبدیل شد؛ جملهای که هم معصومیت کودکانه را حمل میکرد و هم عمق فاجعه را.
سارینا اسماعیلزاده نیز با ویدیوهایی که پیش از کشتهشدنش منتشر کرده بود، به نماینده نسلی بدل شد که خواهان زندگی عادی و آزاد بود.
خدانور لجهای با تصویری از او در بازداشت، در حالی که دستهایش به میله بسته شده و لیوان آبی روبهرویش گذاشته بودند و نیز با ویدیوهایی از رقص و سرزندگیاش، در حافظه عمومی ماند و به یکی از چهرههای نمادین خیزش تبدیل شد.
مینو مجیدی، از جانباختگان خیزش ۱۴۰۱ در کرمانشاه نیز با تصویری ماندگار در حافظهها ثبت شد؛ جایی که دخترش بر مزار او، با موهای بریده در دست ایستاد. آن تصویر به یکی از نشانههای دادخواهی در اعتراضات آن سال بدل شد.
مجیدرضا رهنورد با وصیتی که پیش از اعدام از او منتشر شد در حافظه ایرانیان ماند؛ اینکه دوست ندارد بر مزارش گریه کنند و میخواهد آهنگ شاد پخش شود. او بر یکی از دستانش نشان شیر و خورشید داشت؛ دستی که بر اساس روایتهای منتشرشده، در بازداشت، سوزانده و شکسته شد.
همین وصیت و آن تصویر، او را به یکی از چهرههای ماندگار آن خیزش تبدیل کرد.
در کنار او، محمدمهدی کرمی و محمد حسینی نیز با زندگی و صداهایشان ماندگار شدند. محمدمهدی، نانآور خانواده، با تماس تلفنیاش که گفت «بابا حکمها رو دادن، حکم من اعدامه، به مامان چیزی نگو» به یکی از تکاندهندهترین صداهای این دوره بدل شد.
محمد حسینی نیز کارگری تنها با پیشینه قهرمانی در رشتههای رزمی، به نمادی از بیپناهی و بیعدالتی در روند سرکوب قضایی بدل شد.
حمیدرضا روحی، جوانی که با ویدیوی موتورسواری و خواندن ترانه «بارون اومد و یادم داد» به «پسر بارون» مشهور شد، یکی دیگر از این نامها بود.
شهریار محمدی نیز با تصویری در حافظهها ماند که او را در حال نشستن و عزاداری کنار پیکر دوستش محمد حسنزاده نشان میداد؛ تصویری که پیش از کشته شدن خودش در بوکان، به یکی از قابهای ماندگار خیزش ۱۴۰۱ تبدیل شد.
۱۰۰ روز پس از کشتار دیماه و روایتهای زنده
۱۰۰ روز پس از کشتار خونین معترضان در دیماه ۱۴۰۴، برخی نامها و صداهای آن روزها بهوضوح به بخشی از حافظه عمومی تبدیل شدهاند.
سپهر شکری از مهمترین نمونههاست. ویدیوی پدر او در پزشکی قانونی کهریزک، در حالی که میان اجساد به دنبال فرزندش میگشت و فریاد میزد «سپهر بابا کجایی؟»، خیلی زود به یکی از تکاندهندهترین روایتهای این اعتراضات بدل شد.
پس از انتشار این ویدیو، پیامهایی به ایراناینترنشنال رسید که از نامگذاری برخی نوزادان به نام «سپهر» خبر میداد. واکنشی که نشان داد چگونه یک نام، در دل یک روایت جمعی، به نشانهای از همدلی و مقاومت تبدیل میشود.
سینا حقشناس، جوان ۲۷ ساله و صاحب یک مغازه گلفروشی در گرگان نیز با ویدیوی «رقص سوگ» خانواده و آشنایانش در مراسم یادبود، به یکی از چهرههای ماندگار دیماه ۱۴۰۴ بدل شد.
ترانه مازندرانی «دله دیگه» که پیشتر در جشنها شنیده میشد، پس از آن به موسیقی سوگ و دادخواهی در بسیاری از مراسمها تبدیل شد.
در بسیاری از مراسمهای خاکسپاری و یادبود جانباختگان سالهای اخیر، ترانههای دیگری نیز همین مسیر را طی کردند؛ از جمله ترانه لُری «دایه دایه وقت جنگه» که از یک آواز حماسی، به بخشی از زبان سوگ، همبستگی و دادخواهی بدل شد.
حمید مهدوی، آتشنشان مشهد، در حالی هدف گلوله قرار گرفت که به معترضان مجروح کمک میکرد. ویدیویی که از او در حال دویدن و حمل یک مجروح بر دوش خود باقی مانده، از همان تصویرهایی است که بهسادگی از حافظه عمومی پاک نمیشود.
نگین قدیمی نیز با روایت پدرش در ذهنها ماند. پدری که گفت دخترش در آغوش او جان داد؛ در حالی که برای مراقبت از او در خیابان مانده بود.
سینا کاظمی، دانشجوی ۲۲ ساله مهندسی نرمافزار، پس از چند روز جستوجوی خانوادهاش در میان اجساد شناسایی شد. ویدیوی جشن تولد آخر او که در آن از آرزوهای بزرگترش میگوید، فاصله میان زندگی معمولی یک جوان و مرگ خشونتبار او را به شکلی عریان نشان داد.
مسعود ذاتپرور، پروانه خجندیراد و صهبا رشتیان نیز از خلال ویدیوهای خاکسپاری، شعارها، ترانهها و صدای خانوادههایشان به حافظه جمعی راه یافتند.
در مورد صهبا، فریادهای مادرش در مراسم خاکسپاری و درباره پروانه، ترانههایی که فرزندانش در وداع با او خواندند، خود به بخشی از روایت دادخواهی تبدیل شد.
چرا برخی قربانیان به نماد دادخواهی تبدیل میشوند؟
مرور این نامها از خاوران تا دی ۱۴۰۴ نشان میدهد نماد شدن، صرفا نتیجه کشتهشدن یا اعدام نیست. آنچه یک قربانی را به نماد دادخواهی بدل میکند، ترکیبی از چند عامل است: زندگی ملموس، شکل خشونتبار مرگ، یک جمله یا تصویر ماندگار و مهمتر از همه، ایستادگی بازماندگان در روایت آنچه رخ داده است.
در این میان، مادران و پدران دادخواه نقشی تعیینکننده داشتهاند. از مادران خاوران تا دایه شریفه، دایه سلطنه و گوهر عشقی، از شهناز اکملی، اکرم نقابی، مینا سلطانی و ماشاالله کرمی تا اسماعیل شکری، این خانوادهها با ایستادگی و پافشاری بر حقیقت، نگذاشتهاند روایت رسمی و تحریفشده بر این جنایتها حاکم شود.
شبکههای اجتماعی و رسانهها این روند را شتاب دادهاند. جملهای کوتاه، یک فایل صوتی، تصویر یک خاکسپاری یا ویدیوی جستوجوی یک پدر، میتواند در حافظه ملی ثبت شود.
به همین دلیل، جمهوری اسلامی با وجود تلاش برای سانسور، از تحریف، تهدید خانوادهها و تخریب نشانهها، بارها نتیجه معکوس گرفته است: نامهایی که قرار بود فراموش شوند، به سندهای زنده جنایت و به زبان ماندگار دادخواهی تبدیل شدهاند.
این گزارش تنها بخشی از این تاریخ را مرور کرده است. هزاران نام دیگر، از بکتاش آبتین، نیکا شاکرمی و حدیث نجفی تا مهرشاد شهیدی، فرزاد انصاریفر، غزاله چلابی، پدرام آذرنوش و مهسا موگویی، در این حافظه جمعی حضور دارند.
گستردگی کشتار و اعدام در جمهوری اسلامی چنان است که هیچ متنی نمیتواند همه نامها را در خود جای دهد. اما همین نمونهها برای نشان دادن یک واقعیت کافیاند: جمهوری اسلامی در ۴۸ سال گذشته، با تداوم سرکوب و کشتار، ناخواسته باعث شده شماری از جانباختگان و اعدامشدگان به نمادهای پایدار دادخواهی در ایران بدل شوند.
جمهوری اسلامی در اقدامی تازه صفحه اینستاگرام برند پوشاک «جین وست» را در پی برگزاری جشنی مختلط، از دسترس خارج و یکی از شعبههای آن را در تهران پلمب کرد. چند کافهدار و شهروند به ایراناینترنشنال گفتند حکومت با سیاست پلمب درصدد کنترل شهروندان، اعمال فشار بر آنان و انتقامگیری است.
برخی رسانهها در ایران گزارش دادند فروشگاه جینوست در خیابان فرشته تهران، شنبه ۱۹ مهر و پس از برگزاری جشنی در ۱۸ مهر و انتشار ویدیوهای آن، بهدست نیروی انتظامی پلمب شد.
وبسایت خبری «آسیانیوز ایران» با اشاره به این اقدام نوشت که به نظر میرسد این برخورد، صرفا یک واکنش مقطعی نیست، بلکه بخشی از یک کارزار بزرگتر برای «کنترل بیشتر بر فضای اجتماعی، مقابله با نمایش ثروت و اجرای سختگیرانهتر قوانین» است.
بسیاری از کسبوکارها نگران تاثیر این سیاست تازه بر معیشت، سلامت روان شهروندان و زندگی اجتماعی آنها هستند.
فشار اقتصادی حکومت بر مردم و استفاده از آنها برای سرکوب
در هفتههای اخیر فشار حکومت بر کسبوکارها و شهروندان به دلیل سرپیچی از قانون حجاب اجباری، رقص و سرو مشروبات الکلی افزایش چشمگیری پیدا کرده است. از جمله، در پی انتشار ویدیوهایی از برگزاری جشنی در جزیره کیش با عنوان «قهوهپارتی» در رسانههای اجتماعی، دادستان عمومی و انقلاب کیش، از تشکیل پرونده و بازداشت برگزارکنندگان آن خبر داد.
یکی از زنان کافهداری که تجربه برخورد عوامل انتظامی با چنین جشنهایی را دارد به ایراناینترنشنال گفت شاهد بوده که مقامات در بعضی موارد از افراد بازداشتشده - بدون توجه به موقعیت مالیشان - وثیقه چند میلیاردی دریافت کرده و آنها را از کار کردن منع کردهاند.
او افزود بر اساس مشاهداتش بر این باور است که حساسیت بیشتری روی تجمعات تفریحی با حضور جوانها و نسل زد وجود دارد و نیروهای امنیتی با چنین رویدادهایی خشنتر برخورد میکنند.
مقامهای جمهوری اسلامی همواره چنین جشنهایی را «برخلاف شئونات اسلامی» و «هنجارشکنی» توصیف کرده و به نظر میرسد نگران الگوبرداری کسبوکارها از یکدیگر در این زمینهاند.
در ماههای اخیر ویدیوهایی از صاحبان چندین کافه در دزفول و قم در رسانههای اجتماعی منتشر شده که در آن در سخنانی شبیه به اعتراف اجباری یا به دلیل برگزاری جشن همراه با رقص و موسیقی، از مسئولان عذرخواهی و ابراز ندامت میکنند یا از مشتریان خود میخواهند برای جلوگیری از پلمب شدن، حجاب را رعایت کنند.
کارمند یک کافه در تهران به ایراناینترنشنال گفت مقامهای جمهوری اسلامی تلاش میکنند با فشار بر صاحبان کسبوکارها و تهدید به برخورد و پلمب اماکن، مردم را در برابر هم قرار دهند و از آنها به عنوان وسیلهای برای سرکوب و سانسور خودشان و زنان استفاده کنند.
پلمب به مثابه ابزار فشار سیاسی
از طرف دیگر، شواهد و گزارشهای رسیده حاکی است حکومت از بستن کسبوکارها برای انتقامگیری از مخالفانش هم استفاده میکند.
اطلاعات و گزارشهای رسیده به ایراناینترنشنال نشان میدهند دستکم در دو مورد، کسبوکار شهروندان به دلیل فعالیت سیاسی خود آنها یا نزدیکانشان و با هدف اعمال فشار بر افراد، به دستور نهادهای حکومتی در تهران پلمب شدهاند.
این برخورد در گذشته هم سابقه داشته و به عنوان مثال در آذر ۱۴۰۱ و همزمان با اعتراضات سراسری در خیزش «زن، زندگی، آزادی»، اداره اماکن برای توقف اعتصاب در شهرهای مختلف کردستان و نیز در ایلام و کرمانشاه، مغازه کسبهای را که در اعتصاب شرکت کرده بودند، پلمب کردند.
کارمند یک کافه در مشهد به ایراناینترنشنال گفت حکومت فکر میکند با پلمب و بازداشت، باقی رستورانها و کافهها را «از برگزاری ایونت» بازمیدارد اما تعداد این رخدادها روز به روز بیشتر میشود و در نهایت حتی پلمب هم کارگر نیست و مراسم بسیاری از چشمش در میرود.
او افزود: «غول از چراغ جادو بیرون آمده و دیگر به آن برنمیگردد.»
رسانههای اجتماعی از جمله ایکس و اینستاگرام سرشار از روایت شهروندان از پلمب شدن کسبوکارها و فشار اجتماعی بر زنان برای حجاب اجباریاند.
گروهی از زنان با اشاره به پلمب کافه و رستورانها و جریمههای موجود، بر این باورند تنها زمانی میتوان گفت حجاب اجباری در ایران برچیده شده که زنان بتوانند آزادانه با پوشش دلخواه خود در مدرسه، دانشگاه، محل کار و اماکن دولتی حاضر شوند و مدارک هویتی بدون حجاب اجباری داشته باشند.
برخی دیگر از زنان هم با اشاره به فشار موجود بر آنها در محل کار برای حجاب اجباری، میگویند حجاب آزاد نشده، بلکه حکومت بهدلیل شجاعت زنها در سرپیچی از قانون حجاب اجباری و همچنین ترس از اعتراضات مردم بهخاطر فشارهای اجتماعی و شرایط سخت معیشتی، مستاصل شده است.
در کشوری با فرهنگ طولانی قهوهخانهداری در کنار نبود فضاهای تفریحی کافی و آزادیهای اجتماعی، کافهها جزو معدود مکانهای مورد علاقه جوانها برای جمع شدن و تنفساند.
فشار بر کافهها و رستورانها بر سر حجاب و بگیر و ببند زنان، ممکن است باعث جرقه خوردن دور جدید اعتراضات ضدحکومتی در ایران بشود.