بیضایی که در خانوادهای بهائی به دنیا آمده بود (هرچند آشکارا اعلام کرد که مذهبش «فرهنگ» است)، از اولین روزهای انقلاب اسلامی مورد هجمه انقلابیون قرار گرفت.
حتی همکارانش بهعنوان یک «طاغوتی» به او تاختند و فیلمهایش یکی پس از دیگری توقیف شد؛ از «چریکه تارا» تا «مرگ یزدگرد» و «باشو، غریبه کوچک» که تا پایان جنگ توقیف ماند.
فیلم درخشان چریکه تارا که پیش از انقلاب فیلمبرداری شده بود، به بخش «نوعی نگاه» جشنواره کن راه یافت (اولین فیلم ایرانی در این بخش) و بیضایی با هزینه شخصی در این جشنواره شرکت کرد، اما پس از بازگشت بهدلیل حضور در این جشنواره، از دانشگاه اخراج شد.
مسئولان سینمایی دهه ۶۰ بهشدت با او و سوسن تسلیمی مخالف بودند و به هر نحو ممکن در برابرشان قرار میگرفتند.
در نتیجه، از تولید دهها اثر درخشان، از جمله «ندبه» و «حقایق درباره لیلا دختر ادریس»، جلوگیری شد؛ آثاری که در صورت تولید احتمالا میتوانستند در جرگه درخشانترین آثار تاریخ سینمای ایران قرار بگیرند.
بیضایی پس از ساخت «شاید وقتی دیگر» که به گفته خودش، مسئولان سینمایی وقت گفته بودند «فیلم هندی است و بگذاریم بسازد تا آبرویش برود»، از ایران به سوئد مهاجرت کرد.
او در سوئد دوام نیاورد و تنها بدون خانوادهاش به ایران بازگشت: «در فرودگاه تهران حتی پول تاکسی هم نداشتم. خوشبختانه دوستانی برای بردنم آمده بودند.»
بیضایی در دهه ۷۰ در فهرست قتلهای زنجیرهای بود و سعید امامی یک بار او را به همراه فیلمساز شناختهشده دیگری به هتل استقلال احضار کرد تا برای او فیلمی بسازد. بیضایی بهتندی رد کرد و برای مدت کوتاهی از ایران خارج شد.
در ابتدای دهه ۸۰ زمانی که «اطلاعات موازی» قدرت گرفته بود، بازجوی معروف این نیروی مخوف بیضایی را به اداره اماکن احضار کرد و از صبح تا بعدازظهر بر رویش فریاد کشید که «بنویس لعنت بر پدر و مادرم که بهائی بودند و امضا کن.» بیضایی نکرد.
همه فشارها و انبوه پروژههایی که در همان ابتدای کار اجازهشان صادر نشد یا پس از شروع مقدمات جلوی آنها گرفته شد، بیضایی را به مهاجرت دائم در سال ۱۳۸۹ ترغیب کرد.
او پس از مهاجرت به آمریکا هم دست از کار ممتد نکشید؛ ضمن تدریس در دانشگاه استنفورد، چندین نمایش را به روی صحنه برد و چند کتاب تازه را هم به ثمر رساند.
سینماگر مولف
بیضایی نمونه سینماگری است مولف که آثار و اندیشه هایش حول محورهای خاصی میگردند و او فیلم به فیلم به مایههای ثابتی میپردازد که جملگی دغدغههای راستیناش هستند.
از این رو، بهراحتی میتوان ارتباطهای ویژهای را میان فیلمهایش جستوجو کرد. هر شخصیت در فیلم به شکلی در فیلم دیگر تکرار میشود و بهنوعی ادامه مییابد.
در نتیجه، فیلمهای بیضایی ضمن اینکه هر یک به خودی خود کامل هستند، ارتباط تنگاتنگی با دیگر آثارش دارند و در مجموع شمایی کلی از دنیای یک هنرمند سرسخت با جهانی کاملا ویژه ترسیم میکنند که فقط و فقط مختص خود اوست و بهدلیل بینهایت خاص بودن این دنیا - و دروغین و ظاهری نبودن آن - قابل تقلید نیست.
شخصیتهای اصلی دنیای بیضایی «متفاوت» هستند. آنها با هر نوع محافظهکاری، زد و بند و سازشکاری بیگانهاند و غالبا یکه و تنها در مقابل پلیدیها میایستند. این روحیه شخصیتهای اصلی بیضایی دقیقا برگرفته از زندگی و افکار خود اوست.
بیضایی در گفتوگو با نگارنده میگوید: «یادم هست که در دوره دبستان برای اولین بار عصیان کردم، آن هم در مدرسه علامه سر چهارراه لشگر که فقط کتک میزدند. این مدرسه مدیری داشت که فقط از طریق کتک با ما حرف میزد. معلمی داشتیم که اعلام کرد برای هر تعداد غلط دیکته باید آن را ضربدر خودش کنیم و به این تعداد از روی دیکته بنویسیم. یعنی به خاطر چهار غلط باید ۱۶ بار از روی دیکته مینوشتیم یا اگر کسی ۲۰ غلط داشت باید ۴۰۰ بار مینوشت.
بیضایی افزود: «من دیکتهام خوب بود و معمولا ۲۰ میشدم. اما وقتی معلم اعلام کرد که همه فهمیدند، من دستم را بلند کردم و گفتم: نه. گفت: چطور نفهمیدی؟ گفتم: این کار درست نیست و اصلا یعنی چه؟ چطور یک آدم میتواند یکشبه ۴۰۰ بار از روی یک دیکته بنویسد؟ گفت: خفه شو بشین. نشستم. گفت: تو که دیکتهات خوب است. گفتم: من برای خودم نمیگویم. گفت: به هر حال قانون همین است و شروع کرد به دیکته گفتن.»
او ادامه داد: «من ننوشتم. سفید دادم و صفر شدم. گفت: باید ۴۰۰ بار از روی دیکته بنویسی. گفتم: یکی هم نمینویسم. گفت: حالا میبینیم. فردا رفتم مدرسه بدون اینکه چیزی نوشته باشم. تمام ساعت چوب را به تن من خرد کرد که مینویسی یا نه؟ من هم گفتم: نه، نمینویسم، و بالاخره هم ننوشتم.»
بیضایی طی چندین دهه فعالیت حرفهای در عرصه تئاتر و سینما، همین رویه را حفظ کرد. او کسی بود که دیکته ننوشت، گیریم که تمام ساعت در مدرسه کتک بخورد یا سالهای سال بیکار بماند و فیلم نسازد.
او هیچگاه حاضر نشد بهخاطر بقا یا غم نان چیزی را بپذیرد که دوست ندارد. به یک معنی، او آدمی بود بهشدت پایبند بر اصولش. همین روحیه را ببینید در آقای حکمتی فیلم «رگبار» (معلمی که از هر سو مورد هجوم است و بالاخره مجبور به ترک این محیط میشود)، آیت فیلم «غریبه و مه» (مردی که از جایی ناشناس میآید و سرانجام به همان جای ناشناس باز میگردد: تمثیلی از به دنیا آمدن ما و مردنمان)، پیرزن «کلاغ» (که در جستوجوی گذشته گمشدهاش است)، تارای «چریکه تارا» (که با آیینها و اسطورهها در کشاکش است)، کیان «شاید وقتی دیگر» (که در جستوجوی گذشته گمشده و هویتاش است)، خانم بزرگ «مسافران» (که با ایمان و اعتقادش میخواهد حتی بر مرگ غلبه کند) و گلرخ «سگ کشی» (که یکتنه در مقابل همه پلیدیها میایستد).
همه این شخصیتها روحیاتی دارند برگرفته از شخصیت خود بیضایی.
در دهه ۶۰ یکی از مسئولان سینمایی بهصراحت به او گفته بود نویسنده نمیخواهیم، «تایپیست» میخواهیم، اما تایپیست بهراحتی میشود پیدا کرد، نویسنده نه. بهرام بیضایی نویسنده است.
جستوجوی هویت
مضمون جستوجوی هویت مهمترین مایه آثار بیضایی است؛ اینکه شخصیتهای او بیش و پیش از هر چیز بهدنبال هویت میگردند و خواهان بهتر شناختن خود و گذشتهشان هستند.
از این رو، هر فیلم او دعوتی است برای تعمق بیشتر و بهتر در ریشههایمان.
مفهومی به نام زندگی
دیگر مایه مهمی که بیضایی با آن کار میکند، مسالهای به نام زندگی است. در «رگبار»، آقای حکمتی میآید و میرود و ما میان یک آمدن و رفتن را شاهدیم؛ یعنی یک زندگی، میان یک تولد و مرگ.
این مایه در «غریبه و مه» به اوج میرسد و در واقع در تمام فیلم شاهد یک آمدن و رفتن به این جهان هستیم و مشتی سوال بیپاسخ در برابری جهانی قاهر.
ترجمان بصری اسطورهها
فیلمهای بیضایی نوعی ترجمان بصری برای متون اسطورهای است. یعنی بهجای ادبیات یا حتی زبانهای باستانی، بیضایی، خودآگاه یا ناخودآگاه، شکل تازهای برای پرداختن به اسطورههای ایرانی پیدا میکند.
خودش در گفتوگو با نگارنده گفت: «من تصور نمیکنم عمدا به این آیینها و اسطورهها پرداخته باشم. اینها از من تراویده، همچون راهی برای بیان فشرده مضمونهای شاید گستردهتر. اصلا آیینها و اسطورهها همین بوده؛ یعنی بیان فشرده دریافت بشر از چگونگی جهان و معنای آن.»
او افزود: «از طرفی به هر حال فیلمسازی خودش یک زبان بصری است و در بخش کلامیاش هم جستوجویی همگانی دیده میشود. همچنان که بشر برای ایجاد ارتباط و بیان خودش هم زبان بصری و هم زبان کلامی را به موازات هم به وجود آورد و پیش برد.»
زنده بودن طبیعت
زنده بودن طبیعت و پاسخ آن به اعمال ما مایه مهم دیگری است در آثار بیضایی.
از «باشو، غریبه کوچک» تا «مسافران» و قبلتر در «چریکه تارا» میتوان این مایه را بهروشنی دنبال کرد.
در «مسافران» اصلا طبیعت به ایمان و اعتقاد خانم بزرگ پاسخ میدهد و در نتیجه مردگان بازمیگردند.
بدرود در روز تولد
بیضایی به مانند یاسوجیرو اوزو، فیلمساز ژاپنی مورد علاقهاش، درست در روز تولدش ما را ترک کرد.
اسطوره درک و فهم درست، انسانیت و شرافت، با تواناییهای خارقالعاده تکنیکی در سینما و تئاتر، با نثری شگفتانگیز که برتری آشکارش را بر تمام رماننویسان این سالها به رخ میکشید، با قدرت خلق درام و سوادی غبطهبرانگیز که نامش را برای همیشه بر تارک ادب و هنر این سرزمین ثبت میکند.